تبليغاتX
 سرزمین کوهستان
 

هفت سين

 

هفت سين


اعضاي خانواده همه در تب و تابند، تا ساعت تحويل سال نو اندکي بيشتر نمانده ، دختر خانواده با نگراني سفره هفت سين را مي نگرد ، گاه چيزي را اندکي جابجا مي کند، زاويه آيينه را تغيير مي دهد تا قرآن و سبزه در دل آن بنشيند، همه اعضاي خانواده به دور سفره عيد مي نشيند و سال نو را با صميمت آغاز مي کنند. نوروز درپاي سفره ايي که اجزاء آن همگي راز آلود و زيبايند آغاز شده است ؛ سنت زيبايي که خانواده را ملزم مي سازد دراين لحظه همه در کنار يکديگر قرار گيرند نقش برجسته و مهمي در وفاق و همبستگي ميان اعضاء خانواده دارد به ويژه اهميت اين سنت وقتي آشکار مي شود که در جوامع امروز با کمرنگ شدن ارزش و اهميت خانواده روبرو هستيم. اجزاء سفره عيد يا سفره هفت سين و نماد آن اجزاء چيست از کجا آغاز شده و چگونه به ما رسيده است؟ سفره هفت سين با نوروز پيوند نا گسستني دارد و جزيي از آن است، و چنانکه در مقاله " بدين بايستگي رزوي " آمد ، گذشته نوروز و نقطه آغازين آن چندان مبهم و به افسانه آميخته است که براي يافتن چرايي آن جز توسل به اسطوره ها و افسانه ها راهي باقي نمي ماند. امروزه اين خوان نوروزي در اقصي نقاط کشور گسترده مي شود: " سفره ايي محدود به ترکيب لغوي سين درهمه جا رايج نيست اما اصل گسترش سفره عموميت دارد. چه در تمام شهرها و روستاهاي ايران گسترده مي شود... اين خوان مجموعه اي است بسيارمتنوع از آنچه که در زندگي به آن محتاجند"(1) برخلاف تصور عامه که هفت سين را فرا گير و همگاني مي دانند انواع ترکيبات ديگر با عدد هفت در کشورمان رايج است مانند هفت شين که درميان هموطنان زرتشتي  رواج دارد: بعضي هفت سين را در اصل هفت شين مي دانند: شراب و شکر، شهد و شير ، شمع و شمشاد و شانه يا شايه ( ميوه) و برخي آن را صورت دگر گونه هفت چين مي آورند يعني هفت چيز چيده شده از درخت. اين سنت ارزنده چنان مسخ شده که هفت ميم نيز بر سر سفره نهاده اند: مرغ ، ماهي ، ميوه ، ماست ،مربا، مسقطي و ميگو"(2) چنانکه بر مي آيد در سفره عيد آنچه مشترک است عدد هفت است و آينه و کتاب مقدس ( در ميان مسلمانان قرآن و زرتشتيان اوستا) و البته آب وماهي زنده در درون آن .

نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز

عدد هفت عددي مقدس در نزد ملل مختلف است واز جمله در ايران به دلايلي اين عدد مقدس شمرده مي شده است: هفت آسمان، هفت شهرعشق، هفت خوان رستم و هفت سين يا شين يا ميم سفره عيد از حضور مستمر اين عدد در سنن و عقايد اين ملت حکايت دارد. " هفت نزد ايرانيان عدد مقدسي است و با هفت امشا سپندان يا هفت جاودانه مقدس ارتباط کامل دارد"(3) امشاسپندان  يا جاودانان مقدس، مقدسان بي مرگ يا جاودانان پاک، صفات پاک اهورامزدا هستند و نامهايشان به ترتيب عبارتند از: ( واژه ها به صورت فارسي آمده نه پهلوي و اوستايي)؛1- بهمن 2- ارديبهشت 3- شهريور 4- سفندارمذ يا اسفند 5- خرداد 6- اَمـِرتات يا امرداد يا بنابر غلط مشهور مرداد. " آنچه از اوستا بر مي آيد در راس اين شش امشاسپندان  گاه "سپنته مئينيو"  قرار داشته و گاه اهورا مزدا، و با اين افزوده عدد هفت را کامل مي کرده اند. همچنين گاه به جاي اهورا مزدا، ايزد سروش را براي کامل کردن عدد هفت افزوده اند"(4)

متاسفانه تاکنون ميان اجزاء هفت سين ( آنچه بيشترين فراواني را ميان ملت ايران دارد) و هفت امشاسپند ارتباط معنايي يافت نشده است  :وهومن يا بهمن به معناي انديشه نيک

اشه وهيشته يا ارديبهشت به معناي بهترين و بالاترين راستي و پاکي

خشثروئيريه يا شهريور با معناي بهترين و بالاترين راستي و پاکي

سپنته آرمئي تي يا سفندارمذ ( اسفند) فروتني مقدس

هئوروتات يا خرداد: رسايي و تندرستي

امرتات يا بيمرگي ( الف در اول کلمه امرتات نفي کننده است مرداد به تنهايي به معني مرگ و نيستي است)

" اگر در درازاي زمان هفت "سيني" يا هفت ميوه يا گل يا سبزي که با سين آغاز مي شوند و هر يک با نشانه اي از با روري و تندرستي تلقين شده اند، در آنجا بايد پاي ذوق لطيف ايراني را جستجو کرد. آن چيزهايي که امروزه، خوان ما را زنيت مي بخشد و همه اهل خانه را به جهاني از شادي و سرسبزي فرا مي خواند چيست، سبزه نو دميده است و سنبل خوش بر و خوش بو، سيب که ميوه اي بهشتي نام گرفته است و نمادي از زايش است ، سمنو اين مائده تهيه شده از جوانه گندم که بخشي از آيين هاي باستاني را ياد آوري مي کند. سنجد که بوي و برگ و شکوفه درخت آن محرک عشق و دلباختگي است. سير که از دير زمان به عنوان دارويي براي تندرستي شناخته شده است، دانه هاي سپند(اسفند) که نامش به معني مقدس است و دانه هاي به رشته کشيده آن زينت بخش خانه هاي روستايي و دافع چشم بد. ما بر اين خوان آيينه مي گذاريم که نور و روشنايي مي تاباند، شمع مي افروزيم که روشنايي و تابش آتش را به ياد مي آورد ، تخم مرغ که تمثيلي از نطفه و باروري است، کاسه آب زلال به نشانه همه آبهاي خوب جهان و ماهي زنده در آب به نشانه تازگي و شادابي ."(5) با مقايسه اي ميان معناي نام امشاسپندان ( که نام 6 ماه از سالهاي شمسي نيز هست) و کنايات و استعاره هاي اجزاء سفره هفت سين آشکار مي گردد که جز سپنته و اسفند که تنها تکرار واژه است ايندو ارتباط ديگري با يکديگر ندارند و اين ناشي از مسخ و قلب اين سنت کهن در طي اعصار طولاني است. به هر روي تنها مي توان گفت که خوان نوروزي که اجزاء آن  با عشق چيده شده است ، بر رخسار زيباي محبت و مودت خانوادگي زيبايي طبيعت و رنگ هاي اعجاب آور آن را هم خواهد افزود . چرا که نوروز جشن طبيعت و جشن نوشدن زندگي است.

پي نوشتها:

1- دکتر برومند سعيد جواد نوروز جمشيد ص 326

2- همان ص 328

3- همان327

4- رضي هاشم ، دانشنامه ايران باستان ج 1 صص 40و339

5- آموزگار ژاله ، کلک بهمن واسفند 1370 ش 24-23

دانشنامه مزديسنا تاليف دکتر جهانگير اوشيدري

 


 

نوشته شده توسط قاسم جانی در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 12:41 موضوع فرهنگی | لینک ثابت


زندگی نامه غلامرضا خان ارکوازی شاعر قله های مه آلود

مطابق گفته ي كهنسالاني كه از اعقاب شاعر مي باشند ، غلام رضا اركوازي فرزند حسن بگ ، حسن بگ فرزند ميرزابگ ، ميرزابگ فرزند »ميه سم « ، » ميه سم« فرزند احمدقلي و او فرزند » مياخ « است . از سوي ديگر به سمت زمان حال ، غلام رضا اركوازي پدر محمدرضا و احمدخان ، محمدرضا پدر سليمان بگ ، سليمان بگ پدر ميثم بگ ، ميثم بگ پدر صيد صالح ، صيد صالح پدر صالح بگ و او پدر محمد ، نظر و احمد مي باشد كه اينك سنين ميانسالي و جواني را سپري مي كنند.. در حكمي كه حسن خان به سال 1219 صادر كرده ، از شاعر به نام » تژمال غلام رضا ( بيگ؟ ) « ذكر شده است. همچنين نام او در تمام نسخ خطي اي كه نگارنده ي اين سطور ديده است و نيز در قباله اي كه نامش به عنوان شاهد معامله كوه هاي اطراف ايلام بين طوايف زنگنه و ده بالايي ذكر گرديده ، » غلام رضا اركوازي « است لذامادراين كتاب عنوان دوم را ترجيح داده ايم.

زادگاه شاعر

» سرچفته « است . سرچفته جزء منطقه اي است كه » بان ويزه « خوانده مي شود و امروزه در گوشه اي از آن روستايي به همين نام وجود دارد. » بان ويزه « جزء بخش چوار از توابع شهرستان ايلام . فاصله ي روستايي مذكور تا مركز بخش و مركز استان به ترتيب 62 و 70 كيلومتر مي باشد و در طول جغرافيايي 46 درجه و 11 دقيقه و عرض جغرافيايي 33 درجه و 37 دقيقه واقع است.زادگاه شاعر را كه در شمال غربي استان و در حاشيه مرز ايران و عراق قراردارد ، كوههايي چون باوَيال ، سَرويشَه ، هاني سَونز و بَلَوان احاطه كرده است كه شاعر از آنها نام برده است.

طايفه و تبار اوعده اي او را اهل

» اركواز ملكشاهي « دانسته است كه البته درست نيست. منشاء اشتباه اين عده جز ناآشنايي با زندگي شاعر ، آن است كه »ياء« آخر كلمه » اركوازي « را ياء نسبت فرض كرده اند. در ايلام ، ياء نسبت را در بسياري از موارد ذكر نمي كنند خاصه در نسبت به طوايف ؛ چنان كه كسي را كه منسوب به ايل »ملكشاهي« ، » اركوازي « ، » خزل « يا »شوهان« است ، همان ملكشاهي ، اركوازي ، خزل و شوهان گويند.بااين توضيح »اركوازي« ؛ يعني اهل ايل » اركوازي « .

دليل ديگر كه اين انتساب را قطعي مي كند وجود طايفه و اعقاب و بازماندگان اوست كه همه از ايل

» اركوازي « اند.غلام رضا اركوازي از تيره ي » ميه سم« يكي از تيره هاي مختلف ايل اركوازي است. اين ايل يكي از ايل هاي عمده ي كُرد استان ايلام است كه در گستره ي بخش » چَوار« پراكنده اند و به دامداري و كشاورزي مشغولند و عده اي نيز در مركز بخش چوار و شهر ايلام زندگي شهرنشيني را برگزيده اند.اين ايل به تيره هاي چون : مير ، قيتول ، كاره شوند ، ملگ شوند ، قره شوند ، مورتي ، مومي ، بگ بگ ، حداد ، ريزه وند و حاج بختيار و ميه سم تقسيم مي شود.

زمان تولدسال دقيق تولد او برما معلوم نيست

. تنها همين را ميدانيم كه حسن خان والي به سال1219 هجري قمري ، طي حكمي كه موجود است ، او را مورد نواخت و نوازش خود قرار داده است .اگر سن غلام رضا اركوازي را هنگام صدور اين حكم سي يا سي و پنج فرض كنيم ، طبعاً بايستي در230 يا 225 سال پيش ، بين سال هاي 1189 و 1184 هجري قمري چشم به دنيا گشوده باشد.پرورش و زندگي اودر باب سال هاي آغازين عمر و كيفيت پرورش و تربيت و تحصيلات او مطلب بسياري نمي دانيم ؛ جز آن كه بر پايه ي اظهارات كهنسال و اعقاب او ، و نيز برطبق پاره اي قرائن و شواهد ، شاعر در محيطي عشايري در خانواده اي نسبتاً مرفه و باسواد پرورش يافته است. پدرش حسن بگ ، ملا و اهل خط و كتاب بوده است. احتمالاً شاعر آموزش هاي اوليه را نظير خط و سواد و قرائت قرآن و پاره اي مواد درسي معمول آن عصر را در نزد پدر و ديگر ملاهاي زادگاه خود آموخته است.

بديهي است كه كل آموخته هاي غلام رضا اركوازي نمي تواند منحصراً نتيجه ي اين آموزش هاي محدود باشد زيرا با توجه به عمق و پهنايي كه در اشعار خود خاصه

» مناجات نامه« اظهار مي كند ، مي بايستي در مكاتب و مدارسي در سطوح بالاتر تحصيلات خود را تكميل كرده باشد مگر آن كه اين آموخته ها را نتيجه ي نبوغ و هوش فوق العاده ي او فرض كنيم. اما اظهارات و اشاراتي كه هست نشان مي دهد شاعر به شهرهايي چون نجف و كربلا كه كانون جهان تشيع و دارنده ي مدارس بزرگ علميه بوده اند ، سفرها كرده و در محضر اساتيد به تلمذ و تعلم پرداخته است و قاعدتاً بايد چنين باشد تا اطلاعات گسترده ي شاعر و احاطه اش برقرآن و حديث و كلام و معارف ديني ومذهبي توجيه گردد.غلام رضا اركوازي يك طلبه علوم ديني به معنايي كه امروزمي شناسيم نبوده است ، بلكه او در جنب زندگي عادي و طبيعي خود به آموختن علوم نيز توجه داشته است و مابقي اوقات رابه فراگيري مهارت هايي چون سواري و تيراندازي و شكار و جنگاوري و انجام امور مربوط به زندگي ايلي و عشيره اي مي پرداخته كه در آن زمان و مكان ناگزير از آموختن آنها بوده است.

اشارات او به تفنگ و شكار و اصطلاحات آن از علاقه و اشتياق شاعر به اين امر دلالت دارد نيز به گواهي اشعار او خاصه

» باويال« و » غربت« بسيار علاقه مند به سير و سياحت در طبيعت بوده است . او در شعر غربت از اين كه نتوانسته است چون سال هاي پيش در طبيعت ايلام و كوهها و تفرجگاه هايي كه نام مي برد ، به تماشاي بهار و شنيدن قهقهه كبكان بنشيند ، سخت اظهار دلتنگي مي كند.موقعيت خانوادگي و نزديكي به واليان ، امكان آشنايي با زندگي اشرافي آن زمان را برايش فراهم مي كرده است. در پاره اي ابيات منسوب به او گوشه هايي از اين زندگي اشرافي نمايان است ، او از شانه ي شيرماهي و عطر عنبر و آرايش و سان سپاه سخن مي گويد.

غلامرضا اركوازي با دختري كه احتمالاً دختر عموي او بوده ، ازدواج كرده كه حاصل آن حداقل دو فرزند پسر به نام هاي محمدرضا و احمد خان معروف به

» كَلوَلاي « بوده است. از ازدواج هاي احتمالي و فرزندان ديگر او خبري در دست نيست.احمد خان همان است كه در عنفوان جواني بر فراز كوه » باويال « ظاهراً بر اثر مارگزيدگي درمي گذرد .مرگ او به شدت شاعر را متأثر مي كند وخاطره درد پرورش را برمي انگيزد . حاصل اين انگيزش ، شعر والا و برجسته ي» باويال « است . دراين شعر كه پاره هايي از آن در دست است و ابياتش در مويه ي زنان كُرد رسوخ كرده است ، شاعر در مرگ احمدخان شيون سر مي دهد ؛ كوه باويال را مورد خطاب قرار مي دهد و با او پيمان مي بندد كه تا گاه مرگ او را مه و ميغ فرا گيرد و وي را اندوه . سپس درختان و مرغان خوشنوا را مي بيند كه سوگواري را ، سياه پوشيده اند و خاموش و بي نوا شده اند ؛ كوهها را نظاره مي كند كه از دود دل او غرق در مه و ابر شده اند. به خاطرات خوشي گريز مي زند كه پژواك تفنگ » ماردَم« احمدخان در ميان دره ها مي پيچد و » كل« ها را به خاك مي افكند. اين لحظات خوش گذشته حسرتش را دامن مي زند ؛ چه ، اينك آن جگرگوشه در خاك آرميده است و دشمنان و بدخواهان را به كام رسيده در مي يابد.

علت مرگ احمدخان را مارگزيدگي ذكر مي كنند

. گويند طايفه ي شاعر به انتقام مرگ احمدخان كوه باويال را به آتش مي كشند ؛ بادا كه آن مار سنگدل به كيفر برسد و البته پيداست كه اين شيوه ي انتقام ستاني روي در عجز دارد و ريشه در محبوبيت احمد خان.شاعر به دشمنكام شدن و شماتت دشمنان اشاره دارد. معلوم نيست دشمنان او چه كساني بوده اندكه از مرگ آن جوان خشنود شده اند. به هر حال اين نكته نشانگر نوعي تضاد و اختلاف خانواده ي شاعر با دشمناني است كه احتمالاً وابسته به والي يا طوايف رقيب بوده اند.

شعر باويال كه بايد در ميانسالي شاعر سروده شده باشد از تسلط و استادي او در شاعري حكايت دارد

. استعارات ، تشبيهات و عبارات او به كمال و پخته است . او اين پختگي را قاعدتاً بر اثر مطالعه و شنيدن آثار اساتيد پيشين و هوشمندي و نبوغ خود يافته است اما نبايد انتظار داشت كه اين مهم را با دود چراغ خوردن و غوطه در كتاب ها و قيل و قال مدرسه حاصل كرده باشد. شعر كُردي از حيث وزن و قالب بسيار ساده و طبيعي است . كافي است خرده هوشي و سرسوزن ذوقي داشته باشي تا ترنم طبيعي وزن در درونت جاري شود. شعر كُردي هماهنگ با طبيعت است و از تكلف در آن خبري نيست. و بدين گونه طبيعت بكر ، هول پلنگ ، هياهوي شبانان در فصول كوچ ، عشق هاي ايلي پر خطر ، سادگي و صداقت عريان افراد ، ذهن و زبان شاعر ما را جلا مي داد. شاعر ايل ذهنش را نه بنگ و باده كه نشئه ي نسيم و درخشش گل هاي وحشي تشحيذ مي كرد.

در شعر باوَيال كه پيش از مناجات نامه سروده شده است ، نشاني از گرايش هاي عرفاني نيست و از اصطلاحات آن استفاده نشده است

. اما آيا او با عرفان و تصوف و صوفيه ناآشنا بوده است ؟ مي دانيم كه عرفان و تصوف هماره در مناطق كُردنشين طرفداران زيادي داشته و دارد. بسياري از شاعران قديمي كُرد اهل عرفان بوده اند و اشعاري نغز از آنان شنيده شده است . نمي توان انتظار داشت كه غلام رضا اركوازي اشعار آنان را مطالعه نكرده و نشنيده باشد. علاوه براين ، تا ساليان نه چندان دورقلدران و دراويش فرقه هاي گوناگون در روستاها وجاهاي مختلف ايلام به سياحت و گاه به دريوزه مشغول بودند و نغمه ها ونعره هاي مستانه ي عارفانه سر مي دادند كه نام پاره اي از آنان هنوز در اذهان كهنسال هست.نام هايي چون باوَيال كه تحريف شده » بابائه قْدال« به معني بابا ابدال است ، خود دلالت بر وجود پيرها و صوفياني دارد كه مردم بدانها »ئه قدال ( = ابدال ) « مي گفتند.

غلام رضا اركوازي به باور كهنسالان آگاه و بازماندگانش اهل كشف و كرامت بوده است و كراماتي بدو نسبت مي دهند

. گرچه صحت اين ادعا به آساني قابل اثبات نيست باري از مقام و منزلت شاعر در نزد مردم حكايت مي كند. شرح آن واقعات كه به شاعر منسوب مي كنند ، شنيدني است اما به دليل رعايت اختصار از آوردن آنها در اين مقال خودداري ، و تنها به ذكر يك خاطره بسنده مي شود : يكي از كهنسالان به ياد مي آورد زماني كه خردسال بوده ، به همراه پدر خود برفراز كوه باوَيال سنگچيني محراب مانند و صومعه گونه ديده است وهنگامي كه از پدر درباره ي آن سؤال مي كند ، گريان پاسخ مي دهد كه خدا رحمت كند غلام رضا اركوازي را كه اين محل اعتكاف و عبادت او بوده است .اگر اين سخن را راست بپنداريم مي توان تصور كرد كه شاعر سر و سرّي با عوالم معنوي و سير و سلوك باطني داشته است.

باور عوام برآن است كه براثر توسل و الحاح و ابرام شاعر ، كرامت شاه ولايت زنجيرها را از دست و پايش مي گسلد و از زندان رهايي اش مي دهد

. اگر بند آخر مناجات نامه را كه تنها در نسخه اي قديمي متعلق به آقاي محمدعلي سلطاني آمده ، از شاعر بدانيم ، شاعر خود به اين واقعه صراحتاً اشاره مي كند و مي گويد : شاها ! فداي اعجاز تو گردم كه زنجيرها ذوب شد و دروازه ي زندان بي صدا گشوده گشت و ظالم در بستر به خواب سنگين فرو رفت.او پس از رهايي از زندان به غربت مي گريزد. شاعر در بيتي گفته است : مجبور شده است به » خاك مخالف « پناه ببرد. اما اين خاك كه متعلق به مخالفان است ، كجاست ؟ بازماندگان و اعقاب شاعر اجماعاً اين محل را » كرند« مي دانند و ظاهراً اين سخن درست است زيرا هنوز خانواده هايي درآنجا زندگي مي كنند كه خود را از نسل غلام رضا اركوازي مي دانند.

شاعر در بيتي گفته كه همراز تركاني است كه زبان او را نمي فهمند

. نشانه اي نيست كه ثابت كند به خاك عثماني يا نواحي ترك نشين كشورمهاجرت كرده است بلكه بايد دانست عثماني ها در آن زمان » كرند « را تحت تسلط خود داشته اند و اين حشر و نشر با تركان را در آن جا دريافته است . شاعر پناه بردن به سرزمين مخالفان را با لحني شرمسارانه بيان مي كند و پيداست از اين حيث در اضطرار بوده است . در بيتي ديگر كه منسوب به اوست اظهار مي دارد كه » مخمل كوه « و » يافته « لرستان قرارگاه اجباري او بوده است . اگر اين بيت از او باشد مي توان تصور كرد كه در سفر غربت خود مدتي در آنجا نيز بوده است.شاعر در شعري كه ما عنوان » غربت « را برايش برگزيده ايم ، بيان مي كند كه در غربت شب و روز را در ميان كوچه ها و بازارها پرسه مي زده و با تركاني كه زبانش را نمي فهميده اند ، معاشر بوده است . او در غربت آرزوي ديدار همزبانان و دوستان خود را مي كند و با لحني حسرت بار كوه هاي زادگاه خود و پشتكوه( ايلام فعلي) را برمي شمارد.

ظاهراً غلامرضا اركوازي ديگر نتوانسته است به زادگاه برگردد

. مطابق آن چه روايت مي كنند ، در غربت وفات مي كند اما دوست دارانش جنازه ي او را مطابق سنتي كه تا ساليان اخير مرسوم بود ، به عتبات عاليه ي عراق و به احتمال قوي به نجف منتقل مي كنند و در محلي كه برما نامعلوم است ، به خاك مي سپارند. سال وفات او همانند سال تولدش به درستي مشخص نيست بلكه از روي حدس و گمان بايد گفت كه اگر عمر او را شصت يا هفتاد سال فرض كنيم ، قاعدتاً بين سال هاي 1250 تا 1260 هجري قمري درگذشته است.

غلام رضا يا غلام رضاخان ؟

عده اي او را غلام رضا خان اركوازي و عده اي ديگر غلام رضا اركوازي مي گويند

برگرفته از کتاب غلامرضا خان شاعر قله های مه آلود تالیف ظاهر سارایی
 


 

نوشته شده توسط قاسم جانی در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 10:5 موضوع | لینک ثابت


دو آتشکده در دو نقطه متفاوت در استان ایلام

  سیاهگل ایوان

عکس از آقای افشین بختیار

بنای آتشکده مربوط به دوره ساسانیان است که در 15 کیلومتری جنوب غربی روستای سرتنگ و در مسیر رودخانه خروشان کنگیر ایوان قرار دارد.این بنا یکی از سالم ترین آتشکده های دوران قبل از اسلام در استان می باشد.این بنا روی چهار پایه ساخته شده  و دارای گنبدی یک جداره می باشد

 

چهار طاقی دره شهر

این اثر در شهرستان دره شهر بر روی تپه بنای یک آتشکده به صورت چهار طاقی باقی مانده است این بنا را در محل طاق می گویند.این بنا تماماً با قلوه سنگ و گچ ساخته شده است و مربوط به دوران ساسانی است.


 

نوشته شده توسط قاسم جانی در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 14:28 موضوع تاریخی | لینک ثابت


دریاچه دوقلوی آبدانان با جذابیتهای منحصر به فرد خود

اين تالاب به وسعت حدود سه هكتار در فاصله 24 كيلومتري بخش سراب باغ از توابع شهرستان آبدانان واقع گرديده اند .سراب هاي مذكور به صورت جوشان از سازندهاي گچساران سرچشمه گرفته و در مجموع دو درياچه بيضي شكل كه توسط رودخانه سياه گاو  از هم جدا مي شوند ، را به وجود آورده است . در محدوده تالاب ها ، اكوسيستم متنوعي از حيات وحش را مي توان مشاهده نمود كه آبزيان وابسته به تالاب نوعي هم پيوند و همبستگي اكولوژيكي و بيولوژيكي ميان درياچه و نواحي اطراف آن را برقرار مي سازد . اين موضوع از نظر فرايندهاي زيست محيطي حائز اهميت فراواني است .

 با توجه به شرايط محيطي اطراف تا لاب ها و وجود منابع غذائي فراوان و پذيرش پرندگان مهاجر آبچر و كنار آبچر و هم چنين قابليت زيست گاهي بالاي آن از نظر زيست محيطي مي تواند به عنوان يك اكوسيستم خاص تلقي شود .


 

نوشته شده توسط قاسم جانی در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 14:26 موضوع گردشگری | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting